+ - x
 » از همین شاعر
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 موج پوشید روی دریا را
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
یک دو نفس ناله شو و از دل دیوانه برآ
تاب وتب سبحه بهل ، رشتهٔ زنارگسل
قطرهٔ می! جوش زن و برخط پیمانه برآ
اشک کشد تا به کجا ساغر ناموس حیا
شیشه به بازار شکن ، اندکی از خانه برآ
چون نفس از الفت دل پای توفرسود به گل
ریشهٔ وحشت ثمری از قفس دانه برآ
چرخ کلید در دل وقف جهادت نکند
اره صفت گو دم تیغت همه دندانه برآ
نیست خرابات جنون عرصهٔ جولان فنون
لغزش مستانه خوش است آبله پیمانه برآ
کرده فسون نفست ، غرهٔ عشق وهوست
دود چراغی که نه ای از دل پروانه برآ
تا ز خودت نیست خبر درته خاکست نظر
یک مژه برخویش گشاگنج زویرانه برآ
ما ومن عالم دون جمله فریب است وفسون
رو به در خواب زن ازکلفت افسانه برآ
بیدل ازافسونگری ات خرس وبز آدم نشود
چنگ به هرریش مزن ازهوس شانه برآ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *