+ - x
 » از همین شاعر
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
جرس آبله بیرون دهد آواز چرا
جذب حسنت گره از بیضهٔ فولادگشود
دیدهٔ ما به جمال تو نشد باز چرا
گرد ما راکه نشسته ست به راه طلبت
به خرامی نتوان کرد سرافراز چرا
دل به دست تو وما ازتو، دگر مانع کیست
خودنمایی نکند آینه آغاز چرا
سیل بنیاد حباب ست نظر واکردن
هوش ما هم نشود خانه برانداز چرا
ساز بیتابی دل گرنه عروج آهنگ است
نفس از نیم تپش می شود آواز چرا
گرنه سازی ست یقین رابطهٔ هر بم وزیر
شکوه شد زمزمهٔ طالع ناساز چرا
بی نگاهی اگر از عیب و هنر مستغنی ست
حیرت آینه دارد لب غماز چرا
آتشی نیست که آخر نشود خاکستر
پی انجام نمی گیری از آغاز چرا
نیست جز تو خودشکنی دامن اقبال بلند
آخر ای مشت غبار این همه پرواز چرا
بیدل آیینهٔ معشوق نما در بر تست
این نیازی که تو داری نشود ناز چرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *