+ - x
 » از همین شاعر
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
می نمایی چشم حق بین را ره باطل چرا
مرغ لاهوتی چه محبوس طبایع مانده ای
شاهباز قدسی و بر جیفه ای مایل چرا
بحرتوفان جوشی وپرواز شوخی موج تست
مانده ای افسرده ولب خشک چون ساحل چرا
چشم واکن گلخن ناسوت مأوای تونیست
برکف خاکستر افسرده بندی دل چرا
نیشی یأجوج ، سدّ جسم درراه توچیست
نیستی هاروت مردی در چه بابل چرا
غربت صحرای امکانت دوروزی بیش نیست
از وطن یکباره گشتی اینقدر غافل چرا
زین قفس تا آشیانت نیم پروازست و بس
بال همت برنمی افشانی ای بسمل چرا
قمری یک سروباش وعندلیب یک چمن
می شوی پروانه گرد شمع هرمحفل چرا
ابر اینجا می کند ازکیسهٔ دریا کرم
ای توانگر برنیاری حاجت سایل چرا
ناقهٔ وحشت متاعان دوش آزدی تست
چون شرربرسنگ باید بستنت محمل چرا
خط سیرابی ندارد مسطر موج سراب
بیدل این دلبستگی برنقش آب وگل چرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *