+ - x
 » از همین شاعر
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 موج پوشید روی دریا را
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خط جبین ماست هماغوش نقش پا
دارد هجوم سجدهٔ ما جوش نقش پا

راه عدم به سعی نفس قطع می کنیم
افکنده ایم بار خود از دوش نقش پا

رنج خمار تا نرسد در سراغ دوست
بستم سبوی آبله بر دوش نقش پا

چون جاده تا به راه رضا سر نهاده ایم
موج گل است بر سر ما جوش نقش پا

سامان عیش ما نشود کم ز بعد مرگ
تا مشت خاک ماست قدح نوش نقش پا

ماییم و آرزوی جبین سایی دری
افسر چه می کند سر مدهوش نقش پا

چشم اثر ندیده ز رفتار ما نشان
چون سایه ام خراب فراموش نقش پا

هر سرکه پخت دیگ خیال رعونتی
پوشیدش آسمان ته سرپوش نقش پا

مستانه می خرامی و ترسم که در رهت
با رنگ چهره ام بپرد هوش نقش پا

در هر قدم ز شوق خرام تو می کشد
خمیازهٔ فغان لب خاموش نقش پا

گاه خرام می چکد از پای نازکت
رنگ حنا به گرمی آغوش نقش پا

رنگ بنایم از خط تسلیم ریختند
یک جبهه سجده است بر و دوش نقش پا

بیدل ز جوش آبله ام در ره طلب
گوهر فروش شد چو صدف گوش نقش پا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *