+ - x
 » از همین شاعر
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
نفشرد خشکی اگرگلو ته آب دم نزدی چرا
گل و لاله جام جمال زد، مه نو قدح به کمال زد
همه کس به عشرت حال زدتو جبین به نم نزدی چرا
ز سواد مکتب خیر و شر، نشد امتیازتوصرفه بر
اگرت خطی نبود دگر به زمین قلم نزدی چرا
به عروج وسوسه تاختی ، نفست به هرزه گداختی
نه پای خود نشناختی، مژه ای به خم نزدی چرا
به توگر زکوشش قافله، نرسید قسمت حوصه
به طریق سایه و آبله ته پا قدم نزدی چرا
زگشاد عقده ی کارها همه داشت سعی ندامتی
درعالمی زدی ازطمع کف خود به هم نزدی چرا
اگر آرزو همه رس نشد، ز امید مانع کس نشد
طربت شکارهوس نشد، به کمین غم نزدی چرا
به متاع قافلهٔ هوس چونماند الفت پیش وپس
دم نقد مفت توبودو بس ، دو سه روزکم نزدی چر ا
خط اعتبار غبار هم به جریده تو نبودکم
پی امتحان چو سحر دودم به هوا رقم نزدی چرا
نتوان چوبیدل هرزه فن به هزارفتنه طرف شدن
نفسی ز آفت ما ومن به درعدم نزدی چرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *