+ - x
 » از همین شاعر
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 خط جبین ماست هماغوش نقش پا
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
دست اگرکوتاه شد بر دل نشاید مرد را
از تنزلهاست گر در عالم آزادگی
چین پیشانی به یاد دامن آید مرد را
چون طبیعتهای زن گل کرده گیر آثار ننگ
در فسوس مال و زرگر دست ساید مرد را
جدول آب و خیابان چمن منظورکیست
زخم میدانهاکشد تا دل گشاید مرد را
یک تغافل می کند سرکوبی صدکوهسار
در سخن می باید از جا در نیاید مرد را
دامن رستم تکاند بر سر این هفت خوان
دست غیرت تا غبار از دل زداید مرد را
در مزاج دانه آماده ست تأثیر زمین
حیزکم پیدا شودگر زن نزاید مرد را
ناگزیر رغبت اقبال باید زیستن
جاه دنیا صورت زن می نماید مرد را
جوهر غیرت درین میدان نمی ماند نهان
تیغ می گردد زبان و می ستاید مرد را
گر ز سیم وزر وفاخوهی به خست جهدکن
قحبه محکوم است ازامساکی که شایدمردرا
بیدل این دنیا نه امروز امتحانگاهست و بس
تا جهان باقی ست زن می آزماید مرد را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *