+ - x
 » از همین شاعر
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
 سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
فرو خورده ست شمع اینجا به ذوق انگبین خود را
به لبیک حرم ناقوس دیرآهنگها دارد
دراین محفل طرف دیده ست شک هم بایقین خودرا
به همواری طریق صلح را چندی غنیمت دان
ز چنگ سبحه برزنارپیچیده ست دین خود را
به این پا در رکابی چون شرر در سنگ اگر باشی
تصورکن همان چون خانه بر دوشان زین خود را
سخا و بخل وقف وسعت مقدور می باشد
برآورده ست دست اینجا به قدر آستین خود را
به افسون دنائت غافلی از ننگ پامالی
به پستی متهم هرگز نمی داند زمین خود را
خیال آباد یکتایی قیامت عالمی دارد
که هرجا وارسی بایدپرستیدن همین خود را
تغافل زن به هستی صیقل فطرت همینت بس
صفای آینه گر مدعا باشد مبین خودرا
در این گلشن نباید خار دامان هوس بودن
گل آزادگی رنگی دگر دارد بچین خود را
خیال جان کنی ظلم است بر طبع سبکروحان
به چاه افکنده ای چون نام از نقب نگین خود را
سجود سایه از آفات دارد ایمنی بیدل
تو هم کر عافیت خواهی نهالین در جبین خود را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *