+ - x
 » از همین شاعر
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
عرض یک خمیازه صحرا می کند مخمور را
درد دل در پردهٔ محویتم خون می خورد
از تحیر خشک بندی کرده ام ناسور را
چاره سازان در صلاح کار خود بیچاره اند
به نسازد موم، زخم خانهٔ زنبور را
ما ضعیفان را ملایم طینتی دام بلاست
مشکل است از روی خاکسترگذشتن مور را
زندگانی شیوهٔ عجز است باید پیش برد
نیست سر دزدیدن ازپشت دوتا مزدور را
عشرتی گر نیست می باید به کلفت ساختن
درد هم صاف است بهرسرخوشی مخموررا
غفلت سرشار مستغنی ست از اسباب جهل
خواب گو مژگان نبندد دیده های کور را
در نظر داریم مرگ و از امل فارغ نه ایم
پیش پا دیدن نشد مانع خیال دور را
اعتبار درد عشق از وصل برهم می خورد
زنگ باشد التیام آیینهٔ ناسور را
زندگی وحشی ست از ضبط نفس غافل مباش
بوی ، آرامیده دارد در قفس کافور را
در تنعم ذکر احسانها بلند آوازه نیست
چینی خالی مگر یادی کند فغفور را
بیدل از اندیشهٔ اوهام باطل سوختم
بر سر داغم فشان خاکستر منصور را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *