+ - x
 » از همین شاعر
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
می کشم در جوهر از رگهای جان شمشیر را
می دهد طرز خرم فتنه پیکر قامتت
پیچ وتاب جوهر از موی میان شمشیر را
از خم ابروی خونریزتو هر جا دم زند
عرض جوهر می شود مهر زبان شمشیر را
ای فغان بگذر ز چرخ و لامکان تسخیر باش
چند در زیر سپرکردن نهان شمشیر را
جوهرتجرید قطع الفت خویش است وبس
بر سر خود می توان کرد امتحان شمشیر را
علم در هر طبع سامان بخش استعداد اوست
تا به خون برده ست جوهر موکشان شمشیر را
گر امان خواهی زگردون سربه جیب خاک دزد
ورنه رحمی نیست بر عریان تنان شمشیر را
دستگاه آیینهٔ بیباکی بدگوهر است
می کند آب اینقدر آتش عنان شمشیر را
خون صیدم از ضعیفی یک چکیدن وار نیست
شرم می ترسم کند آب روان شمشیر را
اینقدر ابروی خوبان گوشه گیریها نداشت
کرد بیدل فکر صید من کمان شمشیر را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *