+ - x
 » از همین شاعر
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
فریادکزین قافله بردند جرس را
دل مایل تحقیق نگردید وگرنه
ازکسب یقین عشق توان کرد هوس را
هر دل نبرد چاشنی داغ محبت
این آتش بی رنگ نسوزد همه کس را
رفع هوس زندگی ام باد فناکرد
اندیشهٔ خاک آب زد این آتش خس را
آزادی ما سخت پرافشان هوا بود
دل عقده شد وآبله پاگرد نفس را
تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را
بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان
اینجاست که عنقا ته بال است مگس را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *