+ - x
 » از همین شاعر
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
خلقی به جاه تکیه زد و ما زدیم پا

فرقی نداشت عزت و خواری درین بساط
بیدار شد غنا به طمع تا زدیم پا

از اصل، دور ماند جهانی به ذوق فرع
ما هم یک آبگینه به خارا زدیم پا

عمری ست طعمه خوار هجوم ندامتیم
یارب چرا چو موج به دریا زدیم پا

زین مشت پر که رهزن آرام کس مباد
بر آشیان الفت عنقا زدیم پا

قدر شکست دل نشناسی ستمکشی ست
ما بی خبر به ریزه ی مینا زدیم پا

طی شد به وهم عمر چه دنیا چه آخرت
زین یک نفس تپش به کجاها زدیم پا

مژگان بسته سیر دو عالم خیال داشت
از شوخی نگه به تماشا زدیم پا

شرم سجود او عرقی چند ساز کرد
کز جبهه سودنی به ثریا زدیم پا

واماندگی چو موج گهر بی غنا نبود
بر عالمی ز آبلهٔ پا زدیم پا

چون اشک شمع در قدم عجز داشتیم
لغزیدنی که بر همه اعضا زدیم پا

بیدل ز بس سراسر این دشت کلفت است
جز گرد برنخاست به هر جا زدیم پا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *