+ - x
 » دیگر ترانه ها
 نو بهار آمد و شد زنده جهان بار دگر
 ای سرود واپسينم، جز تو پناهی ندارم
 ترا افسون چشمانم ز ره برده ست می دانم (دعوت)
 زندگی آخر سر آيد، بندگی در کار نيست
 به آسمان بگوييد، به دلبران رسانيد
 رهان مرا از درد و ناتوانی
 از تنگنای محبس تاریکی
 شبهاي ظلمانی، ميان طوفان ها
 خبر داری که دين و عشق و ايمانم تويی جانا؟ اي جانا!
 باز آمدی ای جان من، جانها فدای جان تو

برگ نخست » موسیقی » در دامن صحرا بی خبر از دنيا
۳.۹
امتیاز: ۳.۹ | مجموع آراء: ۱۹
در دامن صحرا بیخبر از دنیا
خوانده بگوشم میرفت نوای هستی را:
آنکه به نقش زمانه دل نبندد
نغمه ی عشق و هوای دل پسندد
این نوای آسمانی با که گویم گر ندانی
راز عشق جاودانی

از بیگناهی تو غرق گناهم من
تشنه ی دردم مهر ترا میخواهم من
خوش بود ای گل ناز ترا کشیدن
با قیمت جان روی مه تو دیدن
بُرده تابم تاب گیسو
کرده چهره چشم جادو
دیده یکسو آن دو گیسو

تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

javed zaheen:

سلام. خیلی زیبا سروده شده




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *