+ - x
 » دیگر ترانه ها
 من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفايی
 بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران
 توبه، توبه، از شب هجران توبه
 رهان مرا از درد و ناتوانی
 عشق من با تو بود، قلب من با تو بود
 از براي غم من سينه ی دنيا تنگ است
 هوای عشق تو از سر بدر نخواهد رفت
 نبری گمان که مفتی بخدا رسيده باشی
 من بار سنگينم مرا بگذار و بگذر
 تا بجفايت خوشم، ترک جفا کرده يی

برگ نخست » موسیقی » در دامن صحرا بی خبر از دنيا
۳.۹
امتیاز: ۳.۹ | مجموع آراء: ۱۹
در دامن صحرا بیخبر از دنیا
خوانده بگوشم میرفت نوای هستی را:
آنکه به نقش زمانه دل نبندد
نغمه ی عشق و هوای دل پسندد
این نوای آسمانی با که گویم گر ندانی
راز عشق جاودانی

از بیگناهی تو غرق گناهم من
تشنه ی دردم مهر ترا میخواهم من
خوش بود ای گل ناز ترا کشیدن
با قیمت جان روی مه تو دیدن
بُرده تابم تاب گیسو
کرده چهره چشم جادو
دیده یکسو آن دو گیسو

تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

javed zaheen:

سلام. خیلی زیبا سروده شده




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *