+ - x
 » دیگر ترانه ها
 بداغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی
 ای جان من اسيرت، ای عمر من فدايت
 بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران
 از تو دورم
 ماه هم ز ره رسيد ولی نارسيده رفت
 چون درخت فروردين پر شکوفه شد جانم (يک دامن گل)
 ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود
 ای آه سحرگاه تو آخر اثری بخش
 اشک های من همچون قطره های باران است
 فقط سوز دلم را در جهان پروانه ميداند

برگ نخست » موسیقی » من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفايی
۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۶
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نا بستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم درین بحر تفکر تو کجایی
آن نه خال است و زنخندان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد، که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی ببیند
تو بزرگی و در آینه ی کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم غمم از دل برود چون تو بیایی
گر بیایی دهم ات جان، ور نیایی کشتدم غم
من که باییست بمیرم چه بیایی چه نیایی
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک

تا کنون ۲ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

محمد عیسی بارکزی:

بسیار عالی که فکر انسان در این شعر کار نمی کند اما سعدی صاحب




محمد عیسی بارکزی:

بسیار سروده عالی و دلنشین




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *