+ - x
 » دیگر ترانه ها
 بمان ای شب که تاريکی و بيداری، دلم خواهد
 پيدا شد و پيدا شد، گمگشته ی ما امشب
 ماه هم ز ره رسيد ولی نارسيده رفت
 زندگی آخر سر آيد، بندگی در کار نيست
 امشب شده ام مست که مستانه بگريم
 نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی
 ای نام غمت ترانه ی من
 ياد آن سرو روان آيد همی
 خنده به لب های ترا
 مُردم از درد و نمی آيی به بالينم هنوز (وفای شمع)

برگ نخست » موسیقی » زبان را نمی فهمی، نگاهم را نمی بينی
۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۴
زبان را نمی فهمی، نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخن ها گفته در چشمم، نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما! مگر طرز نگاهم را نمی بینی
سیه مژگان من ! موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من! روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم، دل حسرت نصیبم را نمی جویی
پشیمانم، نگاه عذر خواهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشق تو ، روی از من چه میپوشی
مگر ای ماه! چشم بی گناهم را نمی بینی؟

دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *