+ - x
 » دیگر ترانه ها
 بسکه جفا ز خار و گل، ديده دل رميده ام
 بگذرد، بگذرد، عمر من بگذرد
 بمان ای شب که تاريکی و بيداری، دلم خواهد
 بیوفايی مکن ای نگارم
 با آن همه قول و قرار و پيمان
 چه گرمی، چه خوبی، شرابی؟ چی هستی؟
 بياييد بياييد به ميدان خرابات
 دلم در عاشقی آواره شد، آواره تر بادا
 دوستت دارم، والله! بالله!
 زيبا نگارم به من نگاه کن

برگ نخست » موسیقی » ز دستم بر نمی خيزد که يکدم بی تو بنشينم
۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۴
ز دستم بر نمی خیزد که یکدم بی تو بنشینم
به جز رویت نمی خواهم که روی هیچکس بینم
من از اول روز دانستم که با شیرین در افتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
ترا من دوست میدارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه ست بر عقلم و گر رخنه ست در دینم
اگر شمشیر بر گیری سپر پیشت نیاندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعد های سیمینم
بر آی ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آید
که بگرفت این شب یلدا از من ماه و پروینم
از اول هستی آوردم قفای تربیت خوردم
کنون امید بخشایش همی دارم که مسکینم
دلی چون شمع مبیاید که بر حالم ببخشاید
که جز وی کس نمی بینم که می سوزد ببالینم
تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی آید
روا داری که من بلبل چو بوتیماز بنشینم
رقیب انگشت میخاید که سعدی دیده بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می بینم نمی چینم

تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

محمد عیسی بارکزی:

چه شعر اسلامی واخلاقی بازهم سعدی صاحب




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *