+ - x
 » دیگر ترانه ها
 ای نیلگون دریای من، باز آمدم باز آمدم
 به ساغر نقل کرد از خم شراب، آهسته آهسته
 بگذار بگريم من و بگذار بگريم
 دل ز سودای دو چشم تو به ميخانه کند رقص
 با آن همه قول و قرار و پيمان
 فقط سوز دلم را در جهان پروانه ميداند
 گاه در آغوش اين، گاه در آغوش آن
 در دامن صحرا بی خبر از دنيا
 ای جان من اسيرت، ای عمر من فدايت
 تا كی به تمنای وصال تو يگانه

برگ نخست » موسیقی » اين شعر را برای تو ميگويم (شعری برای تو)
۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳
این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنهء تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان

بگذار سایهء من سرگردان
از سایهء تو، دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما،نه غیر خدا باشد

با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من وتو، طفلک شیرینم
دیریست کاشانه شیطانست

بشنوید:


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

مسرور تابش:

ممنون بسيار زيبا و دلنشين




مرجان:

عالی بود بسیار زیبا




داد على هشیار:

ترانه جالب و دلنشين...!




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *