+ - x
 » دیگر ترانه ها
 هرگز هرگز هرگز
 از یادت من برفتم
 ماه هم ز ره رسيد ولی نارسيده رفت
 نداند رسم ياری، بيوفا ياری که من دارم
 صد ره در انتظارت، تا پشت در دويدم
 تا بجفايت خوشم، ترک جفا کرده يی
 زيبا نگارم به من نگاه کن
 اين چه عشقيست که در دل دارم؟
 نبری گمان که مفتی بخدا رسيده باشی
 در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

برگ نخست » موسیقی » اين شعر را برای تو ميگويم (شعری برای تو)
۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳
این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنهء تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان

بگذار سایهء من سرگردان
از سایهء تو، دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما،نه غیر خدا باشد

با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من وتو، طفلک شیرینم
دیریست کاشانه شیطانست

بشنوید:


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

مسرور تابش:

ممنون بسيار زيبا و دلنشين




مرجان:

عالی بود بسیار زیبا




داد على هشیار:

ترانه جالب و دلنشين...!




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *