+ - x
 » دیگر ترانه ها
 الهی من نميدانم، به علم خود تو ميدانی
 گر کنی يک نظاره ميزيبد
 صد ره در انتظارت، تا پشت در دويدم
 به آسمان بگوييد، به دلبران رسانيد
 در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
 کامی نرانده ايم و دل از دست داده ايم
 آهنگ زندگی خواند به گوش من
 بگذرد، بگذرد، عمر من بگذرد
 يارک من تو چرا خوش باور هستی گلم
 بر خاطر آزاده، غباری ز کسم نيست

برگ نخست » موسیقی » اين شعر را برای تو ميگويم (شعری برای تو)
۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳
این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنهء تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان

بگذار سایهء من سرگردان
از سایهء تو، دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما،نه غیر خدا باشد

با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من وتو، طفلک شیرینم
دیریست کاشانه شیطانست

بشنوید:


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

مسرور تابش:

ممنون بسيار زيبا و دلنشين




مرجان:

عالی بود بسیار زیبا




داد على هشیار:

ترانه جالب و دلنشين...!




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *