+ - x
 » دیگر ترانه ها
 رهان مرا از درد و ناتوانی
 تنهاترین مرد زمینم
 آخر ای دریا
 ماه هم ز ره رسيد ولی نارسيده رفت
 مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
 ناله بدل شد گره، راه نيستان کجاست؟
 با آن همه قول و قرار و پيمان
 چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی
 پر کن پياله را
 در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

برگ نخست » موسیقی » او بانو بانو جانا، او شهر بانو جانا
۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۶
او بانو بانو جانا، او شهر بانو جانا
دل مرا بسته یی، به تار گیسو جانا
دل مرا برده یی، به چشم و ابرو جانا
لبت شهد شکر نوشیده خاتون، فیروزه بانو حانا
نگاهت رخت شب پوشیده خاتون، فیروزه بانو جانا
درون ساغر جام لبانت، فیروزه بانو جانا
شراب بوسه ات چوشیده خاتون، فیروزه بانو جانا
پری گفته صدایت میکنم من، فیروزه بانو جانا
سرم را خاک راهت میکنم من، فیروزه بانو جانا
کنی گر یک نگاه بسویم ای جان، فیروزه بانو جانا
دل خود را فدایت میکنم من، فیروزه بانو جانا


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

محمدعیسی یزدان پناه:

سلام
متأسفانه اکثر اشعار را اشتباه مینویسید، بهتر این است تا ننوسید!
تشکر

پاسخ
ممنون از همکاری شما دوست ارجمند. در اسرع وقت تمام اشعار را بازبینی و اصلاح خواهیم نمود.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *