+ - x
 » دیگر ترانه ها
 ای نیلگون دریای من، باز آمدم باز آمدم
 ای که از يار نشاط می طلبی، يار کجاست؟
 تو دانی تو، زچه جوهر آفريدی، دل داغدار ما را
 در دامن صحرا بی خبر از دنيا
 زيبا نگارم به من نگاه کن
 بیاييد که گلزار دميده ست
 شادی کنيد ای دوستان، من شادم و آسوده ام
 بد دعايت کنم او بد دعايت کنم
 از تنگنای محبس تاریکی
 پر کن پياله را

برگ نخست » موسیقی » او بانو بانو جانا، او شهر بانو جانا
۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۶
او بانو بانو جانا، او شهر بانو جانا
دل مرا بسته یی، به تار گیسو جانا
دل مرا برده یی، به چشم و ابرو جانا
لبت شهد شکر نوشیده خاتون، فیروزه بانو حانا
نگاهت رخت شب پوشیده خاتون، فیروزه بانو جانا
درون ساغر جام لبانت، فیروزه بانو جانا
شراب بوسه ات چوشیده خاتون، فیروزه بانو جانا
پری گفته صدایت میکنم من، فیروزه بانو جانا
سرم را خاک راهت میکنم من، فیروزه بانو جانا
کنی گر یک نگاه بسویم ای جان، فیروزه بانو جانا
دل خود را فدایت میکنم من، فیروزه بانو جانا


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

محمدعیسی یزدان پناه:

سلام
متأسفانه اکثر اشعار را اشتباه مینویسید، بهتر این است تا ننوسید!
تشکر

پاسخ
ممنون از همکاری شما دوست ارجمند. در اسرع وقت تمام اشعار را بازبینی و اصلاح خواهیم نمود.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *