+ - x
 » دیگر ترانه ها
 در دامن صحرا بی خبر از دنيا
 وفا اگر ز کس بینم ز خود بیگانه می گردم (مجلسی)
 باز آی و کنارم بنشين تا به تو گويم
 حسنت رباید آب و تاب
 چه بيهوده چه ساده من عاشق خسته
 دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم
 تا لبش در نظرم ميگذرد
 بخدا تنگست دلم
 بريده باد پای من، اگر رود بخانه اش
 بمان ای شب که تاريکی و بيداری، دلم خواهد

برگ نخست » موسیقی » او بانو بانو جانا، او شهر بانو جانا
۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۴
او بانو بانو جانا، او شهر بانو جانا
دل مرا بسته یی، به تار گیسو جانا
دل مرا برده یی، به چشم و ابرو جانا
لبت شهد شکر نوشیده خاتون، فیروزه بانو حانا
نگاهت رخت شب پوشیده خاتون، فیروزه بانو جانا
درون ساغر جام لبانت، فیروزه بانو جانا
شراب بوسه ات چوشیده خاتون، فیروزه بانو جانا
پری گفته صدایت میکنم من، فیروزه بانو جانا
سرم را خاک راهت میکنم من، فیروزه بانو جانا
کنی گر یک نگاه بسویم ای جان، فیروزه بانو جانا
دل خود را فدایت میکنم من، فیروزه بانو جانا


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

محمدعیسی یزدان پناه:

سلام
متأسفانه اکثر اشعار را اشتباه مینویسید، بهتر این است تا ننوسید!
تشکر

پاسخ
سلام دوست عزیز،

کمی و کاستی مارا به بزرگواری خود عفو فرموده، لطفاً بجای توصیه به اصلاً ننوشتن متن درست اشعار را برای مان بفرستید.

با سپاس



 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *