+ - x
 » دیگر ترانه ها
 صبح دميد و روز شد، يار بدين بهانه رفت
 زندگی آخر سر آيد، بندگی در کار نيست
 خواب از چشمانم ربودی
 تنهاترین مرد زمینم
 نميدانم به روی کی بخندم
 چه خواهی گفت روز حشر در پیش خدای من (مجلسی)
 از چشم تو چون اشک سفر کردم و رفتم
 گفتم که ميخواهم تُرا باور مکن، باور مکن
 چه گرمی، چه خوبی، شرابی؟ چی هستی؟
 تا لبش در نظرم ميگذرد

برگ نخست » موسیقی » اين شعر را برای تو ميگويم (شعری برای تو)
۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳
این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنهء تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان

بگذار سایهء من سرگردان
از سایهء تو، دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما،نه غیر خدا باشد

با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من وتو، طفلک شیرینم
دیریست کاشانه شیطانست

فروغ فرخزاد

بشنوید:


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

مسرور تابش:

ممنون بسيار زيبا و دلنشين




مرجان:

عالی بود بسیار زیبا




داد على هشیار:

ترانه جالب و دلنشين...!




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *