+ - x
 » دیگر ترانه ها
 کامی نرانده ايم و دل از دست داده ايم
 ز بس به ياد تو هر شب خدا خدا کردم
 بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران
 ای نام غمت ترانه ی من
 من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفايی
 بهار من حذر از نو بهاران می کنی تا کی؟
 رهان مرا از درد و ناتوانی
 دوستت دارم هميشه، هميشه
 از براي غم من سينه ی دنيا تنگ است
 رو سر بنه ببالين تنها مرا رها کن

برگ نخست » موسیقی » اين شعر را برای تو ميگويم (شعری برای تو)
۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳
این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنهء تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان

بگذار سایهء من سرگردان
از سایهء تو، دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما،نه غیر خدا باشد

با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من وتو، طفلک شیرینم
دیریست کاشانه شیطانست

فروغ فرخزاد

بشنوید:


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

مسرور تابش:

ممنون بسيار زيبا و دلنشين




مرجان:

عالی بود بسیار زیبا




داد على هشیار:

ترانه جالب و دلنشين...!




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *