+ - x
 » دیگر ترانه ها
 گر زلف پُريشانت در دست صبا افتد
 آخر ای دریا
 آسمان خاليست، خالی، روشنانش را که برد؟
 دزد عشقم من و ديشـب ره دلـها زده ام
 روشنی چشمم، بی تو نتوانم
 در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
 نبری گمان که مفتی بخدا رسيده باشی
 سحر میگفت بلبل باغبان را
 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
 ماه هم ز ره رسيد ولی نارسيده رفت

برگ نخست » موسیقی » اين شعر را برای تو ميگويم (شعری برای تو)
۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳
این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنهء تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان

بگذار سایهء من سرگردان
از سایهء تو، دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما،نه غیر خدا باشد

با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من وتو، طفلک شیرینم
دیریست کاشانه شیطانست

فروغ فرخزاد

بشنوید:


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

مسرور تابش:

ممنون بسيار زيبا و دلنشين




مرجان:

عالی بود بسیار زیبا




داد على هشیار:

ترانه جالب و دلنشين...!




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *