+ - x
 » از همین شاعر
 خنب های لایزالی جوش باد
 هرکه آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
 خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی
 در این دم همدمی آمد خمش کن
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 ز روی تست عید آثار ما را
 چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
 آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده
 در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را

 » بیشتر بخوانید...
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ
 دنیا دوباره روی سرم پا به پای تو
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 خرم آنروز
 فرار
 یک کمی
 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
 حرارت عشق
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صوفیان در دمی دو عید کنند
عنکبوتان مگس قدید کنند
شمع ها می زنند خورشیدند
تا که ظلمات را شهید کنند
باز هر ذره شد چو نفخه صور
تا شهید تو را سعید کنند
چرخ کهنه به گردشان گردد
تا کهنه هاش را جدید کنند
رغم آن حاسدان که می خواهند
تا قریب تو را بعید کنند
حاسدان را هم از حسد بخرند
همه را طالب و مرید کنند
کیمیای سعادت همه اند
در همه فعل خود بدید کنند
کیمیایی کنند همه افلاک
لیک در مدتی مدید کنند
وان هم از ماه غیب دزدیدند
که گهی پاک و گه پلید کنند
خنک آن دم که جمله اجزا را
بی ز ترکیب ها وحید کنند
بس کن این و سر تنور ببند
تا که نان هات را ثرید کنند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *