+ - x
 » از همین شاعر
 تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدی
 در دل من پرده ی نو می زنی
 تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 ای قلب و درست را روایی
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته
 دل من که باشد که تو را نباشد
 شعر من نان مصر را ماند
 لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد

 » بیشتر بخوانید...
 نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
 راگ گریه
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
 از بی كسی نپرس، كه این روزها كسی-
 صلاح کار کجا و من خراب کجا
 غدیر
 تعویذ
 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مادر عشق طفل عاشق را
پیش سلطان بی امان نبرد
تا نشد بالغ و ز جان فارغ
پیش آن جان جان جان نبرد
روبه عقل گر چه جهد کند
ره بدان صارم الزمان نبرد
جان فدا عشق را که او دل را
جز به معراج آسمان نبرد
عاشقان طالب نشان گشته
عشقشان جز که بی نشان نبرد
خون چکیده ست ره ره این نه بس است
عاشقی جز که خون فشان نبرد
هر کشان خون نه بوی مشک دهد
تو یقین دان که بوی آن نبرد
دیده را کحل شمس تبریزی
جز به معشوق لامکان نبرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *