+ - x
 » از همین شاعر
 ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را
 بیا با تو مرا کارست امروز
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
 نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم
 تا دلبر خویش را نبینیم
 چند قبا بر قد دل دوختم
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی
 ای روی تو نوبهار خندان
 هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
 به من نگر به دو رخسار زعفرانی من

 » بیشتر بخوانید...
 عيش و طرب خوشست و يا درد و غم خوشست؟
 واژه ها
 فتح خواهم کرد آن قلب جوان را روزی
 عارف به دل ذره جهان می بیند
 سرافرازی ذلت
 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
 عمو زنجیر باف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شعر من نان مصر را ماند
شب بر او بگذرد نتانی خورد
آن زمانش بخور که تازه بود
پیش از آنک بر او نشیند گرد
گرمسیر ضمیر جای ویست
می بمیرد در این جهان از برد
همچو ماهی دمی به خشک طپید
ساعتی دیگرش ببینی سرد
ور خوری بر خیال تازگیش
بس خیالات نقش باید کرد
آنچ نوشی خیال تو باشد
نبود گفتن کهن ای مرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *