+ - x
 » از همین شاعر
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 رندان همه جمعند در این دیر مغانه
 خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو *
 مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
 ای زیان و ای زیان و ای زیان
 بُد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت
 به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟
 ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته

 » بیشتر بخوانید...
 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
 قاب
 به استاد سرآهنگ
 نه من دیگر نمی خندم
 ظرف استغنا
 گاهی بر جنازۀ دختر جوانی می گریم
 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبر با عشق بس نمی آید
عقل فریادرس نمی آید
بیخودی خوش ولایتیست ولی
زیر فرمان کس نمی آید
کاروان حیات می گذرد
هیچ بانگ جرس نمی آید
بوی گلشن به گل همی خواند
خود تو را این هوس نمی آید
زانک در باطن تو خوش نفسیست
از گزاف این نفس نمی آید
بی خدای لطیف شیرین کار
عسلی از مگس نمی آید
هر دمی تخم نیکوی می کار
تا نکاری عدس نمی آید
هیچ کردی به خیر اندیشه
که جزا از سپس نمی آید
بس کن ایرا که شمع این گفتار
جانب هر غلس نمی آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *