+ - x
 » از همین شاعر
 آورد خبر شکرستانی
 تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی
 بانگ زدم من که دل مست کجا می رود
 چند نهان داری آن خنده را
 تعالوا کلنا ذا الیوم سکری
 یک جام ز صد هزار جان به
 چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
 من از کجا پند از کجا؟ باده بگردان ساقیا
 ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد
 اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم

 » بیشتر بخوانید...
 گرچه غم و رنج من درازی دارد
 دیگر تنها نیستم
 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
 فقط خواب
 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
 آوازش را تکانده بود
 در شکافهای سایه روشن قطبی
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبر با عشق بس نمی آید
عقل فریادرس نمی آید
بیخودی خوش ولایتیست ولی
زیر فرمان کس نمی آید
کاروان حیات می گذرد
هیچ بانگ جرس نمی آید
بوی گلشن به گل همی خواند
خود تو را این هوس نمی آید
زانک در باطن تو خوش نفسیست
از گزاف این نفس نمی آید
بی خدای لطیف شیرین کار
عسلی از مگس نمی آید
هر دمی تخم نیکوی می کار
تا نکاری عدس نمی آید
هیچ کردی به خیر اندیشه
که جزا از سپس نمی آید
بس کن ایرا که شمع این گفتار
جانب هر غلس نمی آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *