+ - x
 » از همین شاعر
 مست می عشق را حیا نی
 بباید عشق را ای دوست دردک
 عشق است دلاور و فدایی
 ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم
 چون ذره به رقص اندرآییم
 آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
 با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا
 تا چند از فراق مرا کار بشکنی
 مال است و زر است مکسب تن
 من از این خانه پرنور به در می نروم

 » بیشتر بخوانید...
 پای مرا دوباره سگ هار می خورد
 آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
 ساعت اعدام
 میز
 غريبم من سر و سامانه ام نيست
 یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 ترا من انتظارم
 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من بسازم ولیک کی شاید
زاغ با طوطیان شکر خاید
هر یکی را ولایتست جدا
کژ با راست راست کی آید
گر چه طوطی خود از شکر زندست
زاغ را می چمین خر باید
عشق در خویش بین کجا گنجد
ماده گرگ شیر نر زاید
بگریز از کسی که عاشق نیست
زان ز گرگین تو را گر افزاید
ور شوی کوفته به هاون عشق
دانک او سرمه ایت می ساید
رو بکن تو خراب خانه از آنک
شمس تبریز مست می آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *