+ - x
 » از همین شاعر
 عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
 ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی
 ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 آن عشرت نو که برگرفتیم
 تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
 ندا رسید به جان ها که چند می پایید
 ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم

 » بیشتر بخوانید...
 ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
 معشوقه به رنگ روزگارست
 فرار
 طرح ناز
 رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 خدایا داد از این دل داد از این دل
 غريبم من سر و سامانه ام نيست
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 از اینگونه مردن...

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

زان ازلی نور که پرورده اند
در تو زیادت نظری کرده اند
خوش بنگر در همه خورشیدوار
تا بگذارند که افسرده اند
سوی درختان نگر ای نوبهار
کز دی دیوانه بپژمرده اند
لب بگشا هیکل عیسی بخوان
کز دم دجال جفا مرده اند
بشکن امروز خمار همه
کز می تو چاشنیی برده اند
درده تریاق حیات ابد
کاین همگان زهر فنا خورده اند
همچو سحر پرده شب را بدر
کاین همه محجوب دو صد پرده اند
بس کن و خاموش مشو صدزبان
چونک یکی گوش نیاورده اند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *