+ - x
 » از همین شاعر
 ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی
 یا ساقی الحی اسمع سالی
 مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 برخیز که جان است و جهان است و جوانی
 مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت

 » بیشتر بخوانید...
 معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
 این كوه هم صدای مرا بی طنین گذاشت
 هزار جهد بکردم که یار من باشی
 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
 موعظه
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 نگارستان
 بازآی
 یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

زان ازلی نور که پرورده اند
در تو زیادت نظری کرده اند
خوش بنگر در همه خورشیدوار
تا بگذارند که افسرده اند
سوی درختان نگر ای نوبهار
کز دی دیوانه بپژمرده اند
لب بگشا هیکل عیسی بخوان
کز دم دجال جفا مرده اند
بشکن امروز خمار همه
کز می تو چاشنیی برده اند
درده تریاق حیات ابد
کاین همگان زهر فنا خورده اند
همچو سحر پرده شب را بدر
کاین همه محجوب دو صد پرده اند
بس کن و خاموش مشو صدزبان
چونک یکی گوش نیاورده اند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *