+ - x
 » از همین شاعر
 از دل به دل برادر گویند روزنیست
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
 بنمود وفا از این جا
 ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما
 بنشسته ام من بر درت تا بوک بر جوشد وفا
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 من ز گوش او بدزدم حلقه یی دیگر نهان
 می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان
 
 عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن

 » بیشتر بخوانید...
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
 یکی از حجرهٔ خلوت برونی
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 ف ا ص ل ه
 عمو زنجیر باف
 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
 یک چند به کودکی باستاد شدیم
 آسمان بارانیست
 فرنگی را دلی زیر نگین نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوست همان به که بلاکش بود
عود همان به که در آتش بود
جام جفا باشد دشوارخوار
چون ز کف دوست بود خوش بود
زهر بنوش از قدحی کان قدح
از کرم و لطف منقش بود
عشق خلیلست درآ در میان
غم مخور ار زیر تو آتش بود
سرد شود آتش پیش خلیل
بید و گل و سنبله کش بود
در خم چوگانش یکی گوی شو
تا که فلک زیر تو مفرش بود
رقص کنان گوی اگر چه ز زخم
در غم و در کوب و کشاکش بود
سابق میدان بود او لاجرم
قبله هر فارس مه وش بود
چونک تراشیده شده ست او تمام
رست از آن غم که تراشش بود
هر کی مشوش بود او ایمنست
گر دو جهان جمله مشوش بود
مفخر تبریز تو را شمس دین
شرق نه در پنج و نه در شش بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *