+ - x
 » از همین شاعر
 جانا بیار باده که ایام می رود
 آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
 مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند
 گر می نکند لبم بیانت
 مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
 ای کار من از تو زر ای سیمبر مستان
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
 شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
 ای وصل تو آب زندگانی

 » بیشتر بخوانید...
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 یک بغض جن گرفته گلوی مرا گرفت
 تنگنای زنده گی
 دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
 ما و تو ایم و گوش و كنار همیشه گی
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
 برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
 به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
 بر سرمای درون

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
کاه نبود او که به بادی پرید
آب نبود او که به سرما فسرد
شانه نبود او که به مویی شکست
دانه نبود او که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدان
کو دو جهان را بجوی می شمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکند
جان خرد سوی سماوات برد
جان دوم را که ندانند خلق
مغلطه گوییم به جانان سپرد
صاف درآمیخت به دردی می
بر سر خم رفت جدا شد ز درد
در سفر افتند به هم ای عزیز
مرغزی و رازی و رومی و کرد
خانه خود بازرود هر یکی
اطلس کی باشد همتای برد
خامش کن چون نقط ایرا ملک
نام تو از دفتر گفتن سترد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *