+ - x
 » از همین شاعر
 مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
 باده ده ای ساقی جان باده بی درد و دغل
 من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون
 دلی دارم که گرد غم نگردد
 مشکن دل مرد مشتری را
 طبیب درد بی درمان کدامست
 ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختی
 نی نی به از این باید با دوست وفا کردن
 روح زیتونیست عاشق نار را
 بخش پنجم

 » بیشتر بخوانید...
 شممت روح وداد و شمت برق وصال
 یک دامن بهار
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 گلیم بافته دست پدرم
 گهی جویندهٔ حسن غریبی
 کفران
 دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 كو عینكم كه بنگرم ات كو عصای من؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
کاه نبود او که به بادی پرید
آب نبود او که به سرما فسرد
شانه نبود او که به مویی شکست
دانه نبود او که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدان
کو دو جهان را بجوی می شمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکند
جان خرد سوی سماوات برد
جان دوم را که ندانند خلق
مغلطه گوییم به جانان سپرد
صاف درآمیخت به دردی می
بر سر خم رفت جدا شد ز درد
در سفر افتند به هم ای عزیز
مرغزی و رازی و رومی و کرد
خانه خود بازرود هر یکی
اطلس کی باشد همتای برد
خامش کن چون نقط ایرا ملک
نام تو از دفتر گفتن سترد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *