+ - x
 » از همین شاعر
 از بت باخبر من خبری می رسدم
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 خواجه غلط کرده ای در روش یار من
 بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر
 عاشقان پیدا و دلبر ناپدید
 صوفیانیم آمده در کوی تو
 ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را

 » بیشتر بخوانید...
 تو رفتی از جهان سامانه ات ماند
 نسیمی مژده یی آورده امشب
 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
 بگیر باز تبر را... بگیر! ابراهیم!
 جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 حرارت دادن واژه
 عروس
 روز رویدن لاله به باغ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
کاه نبود او که به بادی پرید
آب نبود او که به سرما فسرد
شانه نبود او که به مویی شکست
دانه نبود او که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدان
کو دو جهان را بجوی می شمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکند
جان خرد سوی سماوات برد
جان دوم را که ندانند خلق
مغلطه گوییم به جانان سپرد
صاف درآمیخت به دردی می
بر سر خم رفت جدا شد ز درد
در سفر افتند به هم ای عزیز
مرغزی و رازی و رومی و کرد
خانه خود بازرود هر یکی
اطلس کی باشد همتای برد
خامش کن چون نقط ایرا ملک
نام تو از دفتر گفتن سترد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *