+ - x
 » از همین شاعر
 ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی
 یا ساقی الحی اسمع سالی
 مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 برخیز که جان است و جهان است و جوانی
 مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت

 » بیشتر بخوانید...
 معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
 این كوه هم صدای مرا بی طنین گذاشت
 هزار جهد بکردم که یار من باشی
 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
 موعظه
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 نگارستان
 بازآی
 یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیرهن یوسف و بو می رسد
در پی این هر دو خود او می رسد
بوی می لعل بشارت دهد
کز پی من جام و کدو می رسد
نفس اناالحق تو منصور گشت
نور حقش توی به تو می رسد
نیست زیان هیچ ز سنگ آب را
سنگ بلاها به سبو می رسد
آب حیاتست ورای ضمیر
جوی بکن کب به جو می رسد
آب بزن بر حسد آتشین
باد در این خاک از او می رسد
عشق و خرد خانه درون جنگیند
عربده هر لحظه به کو می رسد
هر چه دهد عاشق از رخت و بخت
عاقبت آن جمله بدو می رسد
گر چه بسی برد ز شوهر عروس
او و جهازش نه به شو می رسد
مایده ای خواستی از آسمان
خیز ز خود دست بشو می رسد
مژده ده ای عشق که از شمس دین
از تبریز آیت نو می رسد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *