+ - x
 » از همین شاعر
 سی و ششم
 وقت آمد توبه را شکستن
 ما آب دریم ما چه دانیم
 بمیرید، بمیرید، درین عشق بمیرید
 به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام
 هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
 نسیت الیوم من عشقی صلاتی
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی
 تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری

 » بیشتر بخوانید...
 دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
 در دهر چو آواز گل تازه دهند
 این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 از خود و بیگانه
 یارم چو قدح به دست گیرد
 سرنوشت رأی
 گر باده خوری تو با خردمندان خور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر
ور چه نه به میدانیم در کر و فریم آخر
گر باده دهی ور نی زان باده دوشینه
از دادن و نادادن بس بی خبریم آخر
ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی
گر رفت زر و کیسه در کان زریم آخر
ای طعنه زنان بر ما بگشاده زبان بر ما
باری ز شما خامان ما مستتریم آخر
لولی که زرش نبود مال پدرش نبود
دزدی نکند گوید پس ما چه خوریم آخر
ما لولی و شنگولی بی مکسب و مشغولی
جز مال مسلمانان مال کی بریم آخر
زنبیل اگر بردیم خرماش درآگندیم
وز نیل اگر خوردیم هم نیشکریم آخر
گر شحنه بگیردمان آرد به چه و زندان
بر چاه زنخدانش آبی بچریم آخر
چاهش خوش و زندانش وان ساقی و مستانش
وان گفتن بی سیمان که سیمبریم آخر
می گوید جان با تن کای تن خمش و تن زن
لب بند و بصر بگشا صاحب نظریم آخر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *