+ - x
 » از همین شاعر
 در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست
 ما نعره به شب زنیم و خاموش
 باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
 جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
 تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردم
 هین که منم بر در در برگشا
 ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی
 مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است

 » بیشتر بخوانید...
 باور و آرزو
 زعشق آتشین تو به سوز دیگرم امشب
 نقد مدرن
 بال سحر
 کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
 بهار دیگر
 كجاست عمر، صعود سریع اعداد است
 حالا به پشت پنجره پروانه ام هنوز
 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
 چو گل هر دم به بویت جامه در تن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر
ور چه نه به میدانیم در کر و فریم آخر
گر باده دهی ور نی زان باده دوشینه
از دادن و نادادن بس بی خبریم آخر
ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی
گر رفت زر و کیسه در کان زریم آخر
ای طعنه زنان بر ما بگشاده زبان بر ما
باری ز شما خامان ما مستتریم آخر
لولی که زرش نبود مال پدرش نبود
دزدی نکند گوید پس ما چه خوریم آخر
ما لولی و شنگولی بی مکسب و مشغولی
جز مال مسلمانان مال کی بریم آخر
زنبیل اگر بردیم خرماش درآگندیم
وز نیل اگر خوردیم هم نیشکریم آخر
گر شحنه بگیردمان آرد به چه و زندان
بر چاه زنخدانش آبی بچریم آخر
چاهش خوش و زندانش وان ساقی و مستانش
وان گفتن بی سیمان که سیمبریم آخر
می گوید جان با تن کای تن خمش و تن زن
لب بند و بصر بگشا صاحب نظریم آخر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *