+ - x
 » از همین شاعر
 خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
 در بگشا کآمد خامی دگر
 چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار
 هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود
 باز گردد عاقبت این در بلی
 ایا ساقی تویی قاضی حاجات
 هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تو
 چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم
 بگردان ساقیا آن جام دیگر
 از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی

 » بیشتر بخوانید...
 یک واپسین درود
  نشود فاش کسی
 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
 باور
 زنخدانش مکیدم تا به پستان
 خروش خاک خراسان
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 لالایی
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار
وانگهان چون گازری از گازران درویشتر
وانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار
ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود
ابر پیش آورد اینک گازری باکار و بار
گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر
تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار
دسته دسته جامه های گازران از کار ماند
تا پدید آید که گازر اختیارست اختیار
هر کی باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل
سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار
گویم آن گازر که باشد شمس تبریزی و بس
کز برای او برآید آفتاب از هر کنار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *