+ - x
 » از همین شاعر
 گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
 آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند
 به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
 ای سخت گرفته جادوی را
 درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
 چرخ فلک با همه کار و کیا
 گر نه شکار غم دلدارمی
 بحر ما را کنار بایستی
 پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
 مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است

 » بیشتر بخوانید...
 رشته های پولادین
 عریان
 قلب همت
 ای عشق
 تماس پای خورشید
 آشپزخانه
 فریادی از کوچه
 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
 گر یک نفست ز زندگانی گذرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار
وانگهان چون گازری از گازران درویشتر
وانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار
ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود
ابر پیش آورد اینک گازری باکار و بار
گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر
تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار
دسته دسته جامه های گازران از کار ماند
تا پدید آید که گازر اختیارست اختیار
هر کی باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل
سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار
گویم آن گازر که باشد شمس تبریزی و بس
کز برای او برآید آفتاب از هر کنار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *