+ - x
 » از همین شاعر
 دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان
 ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموخته
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او
 ای عشق که جمله از تو شادند
 دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
 ساقیا ساقیا روا داری
 ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو
 می دان که زمانه نقش سوداست
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی

 » بیشتر بخوانید...
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 بود آیا که در میکده ها بگشایند
 گلبن عشق تو بی خار آمدست
 سالها پیش، خاطر رنجور
 خط عذار یار که بگرفت ماه از او
 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد
 دیدار تلخ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار
وانگهان چون گازری از گازران درویشتر
وانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار
ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود
ابر پیش آورد اینک گازری باکار و بار
گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر
تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار
دسته دسته جامه های گازران از کار ماند
تا پدید آید که گازر اختیارست اختیار
هر کی باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل
سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار
گویم آن گازر که باشد شمس تبریزی و بس
کز برای او برآید آفتاب از هر کنار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *