+ - x
 » از همین شاعر
 فریاد ز یار خشم کرده
 انجیرفروش را چه بهتر
 گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
 سلب العشق فادی، حصل الیوم مرادی
 برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
 هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه
 عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
 گر دم از شادی وگر از غم زنیم
 دل بی لطف تو جان ندارد
 چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال

 » بیشتر بخوانید...
 احساس
 تبسم
 دست الفت
 باورشکن
 یک کمی
 شوق بی نیاز
 مسلمان را همین عرفان و ادراک
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 آدم آهنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار
وانگهان چون گازری از گازران درویشتر
وانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار
ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود
ابر پیش آورد اینک گازری باکار و بار
گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر
تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار
دسته دسته جامه های گازران از کار ماند
تا پدید آید که گازر اختیارست اختیار
هر کی باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل
سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار
گویم آن گازر که باشد شمس تبریزی و بس
کز برای او برآید آفتاب از هر کنار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *