+ - x
 » از همین شاعر
 سی و سوم
 سخن به نزد سخندان بزرگوار بود
 آن یار غریب من آمد به سوی خانه
 ای مونس و غمگسار عاشق
 چه باده بود که در دور از بگه دادی
 برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
 آن دلبر من آمد بر من
 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
 ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری

 » بیشتر بخوانید...
 عشق خفته
  چهار رباعی
 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
 مرا بخوان
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 خورشید قاتل است
 امشب که گریه کردم بغض ترا عزیزم
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
 دلتنگی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
چون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار
دوش باغ عشق بودم آن هوس بر سر دوید
مهر او از دیده برزد تا روان شد جویبار
هر گل خندان که رویید از لب آن جوی مهر
رسته بود از خار هستی جسته بود از ذوالفقار
هر درخت و هر گیاهی در چمن رقصان شده
لیک اندر چشم عامه بسته بود و برقرار
ناگهان اندررسید از یک طرف آن سرو ما
تا که بیخود گشت باغ و دست بر هم زد چنار
رو چو آتش می چو آتش عشق آتش هر سه خوش
جان ز آتش های درهم پرفغان این الفرار
در جهان وحدت حق این عدد را گنج نیست
وین عدد هست از ضرورت در جهان پنج و چار
صد هزاران سیب شیرین بشمری در دست خویش
گر یکی خواهی که گردد جمله را در هم فشار
صد هزاران دانه انگور از حجاب پوست شد
چون نماند پوست ماند باده های شهریار
بی شمار حرف ها این نطق در دل بین که چیست
ساده رنگی نیست شکلی آمده از اصل کار
شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش او
شعر من صف ها زده چون بندگان اختیار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *