+ - x
 » از همین شاعر
 آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست
 الا هات حمرا کالعندم
 سماع آمد هلا ای یار برجه
 چو آب آهسته زیر که درآیم
 گران جانی مکن ای یار برگو
 در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری
 چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال
 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
 بگو ای یار همراز این چه شیوه ست
 قلت له مصیحا یا ملک المشرق

 » بیشتر بخوانید...
 شام جدایی
 برادران من
 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
 برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
 نشد از پرده تنها حق رخ تابیدنم پنهان
 زنده گی بهر دلم لکّۀ بد نام شده
 می نوشتم بیت رنگین رنگ اگر می داشتم
 بی پناه بادبان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
چون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار
دوش باغ عشق بودم آن هوس بر سر دوید
مهر او از دیده برزد تا روان شد جویبار
هر گل خندان که رویید از لب آن جوی مهر
رسته بود از خار هستی جسته بود از ذوالفقار
هر درخت و هر گیاهی در چمن رقصان شده
لیک اندر چشم عامه بسته بود و برقرار
ناگهان اندررسید از یک طرف آن سرو ما
تا که بیخود گشت باغ و دست بر هم زد چنار
رو چو آتش می چو آتش عشق آتش هر سه خوش
جان ز آتش های درهم پرفغان این الفرار
در جهان وحدت حق این عدد را گنج نیست
وین عدد هست از ضرورت در جهان پنج و چار
صد هزاران سیب شیرین بشمری در دست خویش
گر یکی خواهی که گردد جمله را در هم فشار
صد هزاران دانه انگور از حجاب پوست شد
چون نماند پوست ماند باده های شهریار
بی شمار حرف ها این نطق در دل بین که چیست
ساده رنگی نیست شکلی آمده از اصل کار
شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش او
شعر من صف ها زده چون بندگان اختیار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *