+ - x
 » از همین شاعر
 ساقیا ساقیا روا داری
 ترکبن طبقا عن طبق مولائی
 صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
 منم غرقه درون جوی باری
 مندیش از آن بت مسیحایی
 حلقه ی دل زدم شبی در هوس سلام دل
 تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
 گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی
 چو با ما یار ما امروز جفتست
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی

 » بیشتر بخوانید...
 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
 این شعر به پرنده شدن های ما ه گُل
 ذهن کوچه گشت
 یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتیم
 از قند هم گذشته نبات و عسل شدی
 نگاهش نقشبند کافری ها
 منگنه
 حسن تو همیشه در فزون باد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
چون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار
دوش باغ عشق بودم آن هوس بر سر دوید
مهر او از دیده برزد تا روان شد جویبار
هر گل خندان که رویید از لب آن جوی مهر
رسته بود از خار هستی جسته بود از ذوالفقار
هر درخت و هر گیاهی در چمن رقصان شده
لیک اندر چشم عامه بسته بود و برقرار
ناگهان اندررسید از یک طرف آن سرو ما
تا که بیخود گشت باغ و دست بر هم زد چنار
رو چو آتش می چو آتش عشق آتش هر سه خوش
جان ز آتش های درهم پرفغان این الفرار
در جهان وحدت حق این عدد را گنج نیست
وین عدد هست از ضرورت در جهان پنج و چار
صد هزاران سیب شیرین بشمری در دست خویش
گر یکی خواهی که گردد جمله را در هم فشار
صد هزاران دانه انگور از حجاب پوست شد
چون نماند پوست ماند باده های شهریار
بی شمار حرف ها این نطق در دل بین که چیست
ساده رنگی نیست شکلی آمده از اصل کار
شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش او
شعر من صف ها زده چون بندگان اختیار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *