+ - x
 » از همین شاعر
 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
 گر بنخسبی شبی ای مه لقا
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی
 ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
 بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه ی دل
 باده ده آن یار قدح باره را
 چهل و دوم
 ظلمت شب پرتو ظلمات من
 یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی

 » بیشتر بخوانید...
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 قومندان با خدا نالیده می گفت
 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
 یک چند به کودکی باستاد شدیم
 از تو چه پنهان
 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
 صبر تلخ
 خوشه چین
 نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
 لبالب شد چنان جام شهودم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر
هله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر
بدود روح پیاده سر گنجینه گشاده
رخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر بر
هله منشین و میاسا بهل این صبر و مواسا
بگزین جهد و مقاسا که چو دیکم به شرر بر
اگرم عشوه پرستی سر هر راه نبستی
شب من روز شدستی زده رایت به سحر بر
هله برجه هله برجه که ز خورشید سفر به
قدم از خانه به در نه همگان را به سفر بر
سفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کن
ز فرات آب روان کن بزن آن آب خضر بر
دم بلبل چو شنیدی سوی گلزار دویدی
چو بدان باغ رسیدی بدو اکنون به شجر بر
به شجر بر هله برگو مثل فاخته کوکو
که طلبکار بدین خو نزند کف به خبر بر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *