+ - x
 » از همین شاعر
 بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان
 در این سرما و باران یار خوشتر
 ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
 این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم
 دل من چون صدف باشد، خیال دوست دُر باشد
 خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
 ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
 بخش سوم
 در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را
 هزار جان مقدس فدای روی تو باد

 » بیشتر بخوانید...
 در آغوشت شبی گر خفته باشم
 تبر
 چه عصر است این که دین فریادی اوست
 رسول فجر
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 شباهنگ
 با سماجت یک الماس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر
هله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر
بدود روح پیاده سر گنجینه گشاده
رخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر بر
هله منشین و میاسا بهل این صبر و مواسا
بگزین جهد و مقاسا که چو دیکم به شرر بر
اگرم عشوه پرستی سر هر راه نبستی
شب من روز شدستی زده رایت به سحر بر
هله برجه هله برجه که ز خورشید سفر به
قدم از خانه به در نه همگان را به سفر بر
سفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کن
ز فرات آب روان کن بزن آن آب خضر بر
دم بلبل چو شنیدی سوی گلزار دویدی
چو بدان باغ رسیدی بدو اکنون به شجر بر
به شجر بر هله برگو مثل فاخته کوکو
که طلبکار بدین خو نزند کف به خبر بر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *