+ - x
 » از همین شاعر
 ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
 از دلبر ما نشان کی دارد؟
 ای در ما را زده شمع سرایی درآ
 در پرده دل بنگر صد دختر آبستان
 بار دگر جانب یار آمدیم
 صد دل و صد جان بدمی دادمی
 دگرباره چو مه کردیم خرمن
 بُتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد
 ای بروییده به ناخواست به مانند گیا
 حسودان را ز غم آزاد کردم

 » بیشتر بخوانید...
 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 آسمان آبی
 كنار آمده ام با تمام غم هایم
 وقتی میان فاجعه و درد میشوی
 ز آن می که حیات جاودانیست بخور
 اگر حب وطن در دل نداری
 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمدم من بی دل و جان ای پسر
رنگ من بین نقش برخوان ای پسر
نی غلط من نامدم تو آمدی
در وجود بنده پنهان ای پسر
همچو زر یک لحظه در آتش بخند
تا ببینی بخت خندان ای پسر
در خرابات دلم اندیشه هاست
در هم افتاده چو مستان ای پسر
پای دار و شور مستان گوش دار
در شکست و جست دربان ای پسر
آمدم و آوردمت آیینه ای
روی بین و رو مگردان ای پسر
کفر من آیینه ایمان توست
بنگر اندر کفر ایمان ای پسر
می زنم من نعره ها در خامشی
آمدم خاموش گویان ای پسر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *