+ - x
 » از همین شاعر
 خلق را زیر گنبد دوار
 آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 دلارام نهان گشته ز غوغا
 ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 به یارکان صفا جز می صفا مدهید
 هر آنچه دور کند مر تو را ز دوست بدست
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 از سرو مرا بوی بالای تو می آید

 » بیشتر بخوانید...
 امشب ای دختر انگور به بالین تو ام
 صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی
 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
 تیک هی
 سرود ابراهیم در آتش
 آنسوی اضطراب
 از آمدنم نبود گردون را سود
 ابر سیاه جامه
 فریاد بی آوا
 تکت لاتری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمدم من بی دل و جان ای پسر
رنگ من بین نقش برخوان ای پسر
نی غلط من نامدم تو آمدی
در وجود بنده پنهان ای پسر
همچو زر یک لحظه در آتش بخند
تا ببینی بخت خندان ای پسر
در خرابات دلم اندیشه هاست
در هم افتاده چو مستان ای پسر
پای دار و شور مستان گوش دار
در شکست و جست دربان ای پسر
آمدم و آوردمت آیینه ای
روی بین و رو مگردان ای پسر
کفر من آیینه ایمان توست
بنگر اندر کفر ایمان ای پسر
می زنم من نعره ها در خامشی
آمدم خاموش گویان ای پسر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *