+ - x
 » از همین شاعر
 خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم
 پیش جوش عفو بی حد تو شاه
 من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم
 ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
 بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا
 پدید گشت یکی آهوی در این وادی
 مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار
 بیا بیا که تویی جان جان جان سماع
 شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ای
 گر جام سپهر زهرپیماست

 » بیشتر بخوانید...
 کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
 زن
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمدم من بی دل و جان ای پسر
رنگ من بین نقش برخوان ای پسر
نی غلط من نامدم تو آمدی
در وجود بنده پنهان ای پسر
همچو زر یک لحظه در آتش بخند
تا ببینی بخت خندان ای پسر
در خرابات دلم اندیشه هاست
در هم افتاده چو مستان ای پسر
پای دار و شور مستان گوش دار
در شکست و جست دربان ای پسر
آمدم و آوردمت آیینه ای
روی بین و رو مگردان ای پسر
کفر من آیینه ایمان توست
بنگر اندر کفر ایمان ای پسر
می زنم من نعره ها در خامشی
آمدم خاموش گویان ای پسر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *