+ - x
 » از همین شاعر
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله
 اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد
 در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
 یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار
 رجب بیرون شد و شعبان درآمد
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
 تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
 الا ای شمع گریان گرم می سوز
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین

 » بیشتر بخوانید...
 غلام همت والای بابه خارکشم
 بگیر باز تبر را... بگیر! ابراهیم!
 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
 خودی را از وجود حق وجودی
 رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
 تا دل مسکین من در کار تست
 آزادی
 امشب اتاق، باز دهان باز كرده است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمدم من بی دل و جان ای پسر
رنگ من بین نقش برخوان ای پسر
نی غلط من نامدم تو آمدی
در وجود بنده پنهان ای پسر
همچو زر یک لحظه در آتش بخند
تا ببینی بخت خندان ای پسر
در خرابات دلم اندیشه هاست
در هم افتاده چو مستان ای پسر
پای دار و شور مستان گوش دار
در شکست و جست دربان ای پسر
آمدم و آوردمت آیینه ای
روی بین و رو مگردان ای پسر
کفر من آیینه ایمان توست
بنگر اندر کفر ایمان ای پسر
می زنم من نعره ها در خامشی
آمدم خاموش گویان ای پسر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *