+ - x
 » از همین شاعر
 درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما
 ای دشمن عقل و جان شیرین
 چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
 حلقه ی دل زدم شبی در هوس سلام دل
 ای مرده ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
 چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
 اول
 ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
 جهان را بدیدم وفایی ندارد

 » بیشتر بخوانید...
 بغضی ست در گلو که نمی ماندم به خواب
 پری دریایی
 گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید
 مار در محراب
 روی خودم تا شده ام
 مرا داد این خرد پرور جنونی
 ماه کُشی
 در ازدحام درد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عشق را با گفت و با ایما چه کار
روح را با صورت اسما چه کار
عاشقان گوی اند در چوگان یار
گوی را با دست و یا با پا چه کار
هر کجا چوگانش راند می رود
گوی را با پست و با بالا چه کار
آینه ست و مظهر روی بتان
با نکوسیماش و بدسیما چه کار
سوسمار از آب خوردن فارغست
مر ورا با چشمه و سقا چه کار
آن خیالی که ضمیر اوطان اوست
پاش را با مسکن و با جا چه کار
عیسیی که برگذشت او از اثیر
با غم سرماش و یا گرما چه کار
ای رسایل کشته با نادی غیب
رو تو را با گفت و با غوغا چه کار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *