+ - x
 » از همین شاعر
 بخش پانزدهم
 من از سخنان مهرانگیز
 در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم
 بدرد مُرده کفن را، بسر گور بر آید
 عید بر عاشقان مبارک باد
 ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو
 بس که می انگیخت آن مه شور و شر
 گوید آن دلبر که چون همدل شدی

 » بیشتر بخوانید...
 واژه ی منفی
 این صبح همان و آن شب تار همان
 چهار بیتی ها بخش سوم
 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند
 هم پای خورشید پاییز
 تو مردِ شهر پندار کجایی
 کی با ما؟
 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار
چون مرا دیوانه کردی گوش دار
گفت بنگر گوش من در حلقه ایست
بسته آن حلقه شو چون گوشوار
زود بردم دست سوی حلقه اش
دست بر من زد که دست از من بدار
اندر این حلقه تو آنگه ره بری
کز صفا دری شوی تو شاهوار
حلقه زرین من وانگه شبه
کی رود بر چرخ عیسی با حمار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *