+ - x
 » از همین شاعر
 خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستی
 چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ
 سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی
 آمد بهار خرم آمد نگار ما
 ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما
 چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
 تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی
 فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
 چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
 اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی

 » بیشتر بخوانید...
 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
 چه حاجت طول دادن داستان را
 زمانه کار او را میبرد پیش
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
 آن چیست یکی دختر دوشیزه ی زیبا
 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
 از یاد رفته
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار
چون مرا دیوانه کردی گوش دار
گفت بنگر گوش من در حلقه ایست
بسته آن حلقه شو چون گوشوار
زود بردم دست سوی حلقه اش
دست بر من زد که دست از من بدار
اندر این حلقه تو آنگه ره بری
کز صفا دری شوی تو شاهوار
حلقه زرین من وانگه شبه
کی رود بر چرخ عیسی با حمار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *