+ - x
 » از همین شاعر
 یک قوصره پر دارم ز سخن
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی
 سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
 هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
 تو هر چند صدری شه مجلسی
 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار
 مبارک باد بر ما این عروسی
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 مرا حلوا هوس کردست حلوا

 » بیشتر بخوانید...
 به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
 این روزها درون من از اژدها پُر است
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
 خم نیرنگ
 صلح کل
 یادی از گذشته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

راز را اندر میان نه وامگیر
بنده را هر لحظه از بالا مگیر
تو نکو دانی که هر چیز از کجاست
گر خطاها رفت آن از ما مگیر
روستایی گر بوم آن توام
روستایی خویش را رستا مگیر
چون مرا در عشق ست ا کرده ای
خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر
تو مرا از ذوق می گیری گلو
تا بنالم گویمت آن جا مگیر
سوی بحرم کش که خاشاک توام
تو مرا خود لایق دریا مگیر
از الست آمد صلاح الدین تمام
تو ورا ز امروز و از فردا مگیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *