+ - x
 » از همین شاعر
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی
 از اول امروز چو آشفته و مستیم
 هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می
 بار دیگر عزم رفتن کرده ای
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
 شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال
 ابشروا یا قوم هذا فتح باب
 هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
 دلا چون واقف اسرار گشتی

 » بیشتر بخوانید...
 دوست دارم که فقط در برت ای ماه باشم
 کبریت
 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 در کوچه سکوت دلش سخت خسته بود
 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
 گنج
 اگر یار مرا دیدی به خلوت
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

راز را اندر میان نه وامگیر
بنده را هر لحظه از بالا مگیر
تو نکو دانی که هر چیز از کجاست
گر خطاها رفت آن از ما مگیر
روستایی گر بوم آن توام
روستایی خویش را رستا مگیر
چون مرا در عشق ست ا کرده ای
خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر
تو مرا از ذوق می گیری گلو
تا بنالم گویمت آن جا مگیر
سوی بحرم کش که خاشاک توام
تو مرا خود لایق دریا مگیر
از الست آمد صلاح الدین تمام
تو ورا ز امروز و از فردا مگیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *