+ - x
 » از همین شاعر
 ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
 در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید
 ای قلب و درست را روایی
 باز چون گل سوی گلشن می روی
 خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
 در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری
 دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
 گر در آب و گر در آتش می روی
 دیدم رخ خوب گلشنی را
 نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری

 » بیشتر بخوانید...
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
 روضه خلد برین خلوت درویشان است
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 قاصدک ها
 بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
 آشپزخانه
 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
 شب و هذیان و تنهایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در چمن آیید و بربندید دید
تا نیفتد بر جماعت هر نظر
من زیان ها کرده ام من دیده ام
زخم ها از چشم هر بی پا و سر
چشم بد دیدیم ما کز زخم او
روسیه گردد عیان شمس و قمر
دور باد از رزم شیران چشم سگ
دور باد از مهد عیسی کون خر
تیر پرانست از چشم بدان
خلوت آمد تیر ایشان را سپر
لیک چشم نیک و بد آمیخته ست
قلب را هر کس بنشناسد ز زر
زاهدانش آه ها پنهان کنند
خلوتی جویند در وقت سحر
لیک این مستان به حکم خود نیند
نیستشان جز حفظ حق حصنی دگر
باد کم پران مزن لاف خوشی
باد آرد خاک و خس را در بصر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *