+ - x
 » از همین شاعر
 ما ز بالاییم و بالا می رویم
 گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران
 حد البشیر بشاره یا جار
 مرا در خنده می آرد بهاری
 گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
 هم لبان می فروشت باده را ارزان کند
 نیست در آخر زمان فریادرس
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی
 سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره
 ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن

 » بیشتر بخوانید...
 صلح کل
 به خدا وقتی تو رفتی
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید
 چون بلبل مست راه در بستان یافت
 چون سرو کلفتی چند پیچیده اند بر ما
 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
 دكمه دكمه می شرمم چاك سینه هایت را
 بیا ساقی بیارن کهنه می را
 من زمستان وطن را یاد کردم
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در چمن آیید و بربندید دید
تا نیفتد بر جماعت هر نظر
من زیان ها کرده ام من دیده ام
زخم ها از چشم هر بی پا و سر
چشم بد دیدیم ما کز زخم او
روسیه گردد عیان شمس و قمر
دور باد از رزم شیران چشم سگ
دور باد از مهد عیسی کون خر
تیر پرانست از چشم بدان
خلوت آمد تیر ایشان را سپر
لیک چشم نیک و بد آمیخته ست
قلب را هر کس بنشناسد ز زر
زاهدانش آه ها پنهان کنند
خلوتی جویند در وقت سحر
لیک این مستان به حکم خود نیند
نیستشان جز حفظ حق حصنی دگر
باد کم پران مزن لاف خوشی
باد آرد خاک و خس را در بصر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *