+ - x
 » از همین شاعر
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 روزی که گذر کنی به گورم
 عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
 اگر عشقت به جای جان ندارم
 سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
 می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
 اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم
 ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
 ما صحبت همدگر گزینیم

 » بیشتر بخوانید...
 نی شعر مانده نی كشش گونۀ گُلی
 مست خوابی و نرگست باز است
 رفته
 ای کرده خجل بتان چین را
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 نگارستان
 نخل امید
 خانم خدا خراب كند خانۀ ترا
 وداع
 شکوه نا امیدی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیدم شه خوب خوش لقا را
آن چشم و چراغ سینه ها را
آن مونس و غمگسار دل را
آن جان و جهان جان فزا را
آن کس که خرد دهد خرد را
آن کس که صفا دهد صفا را
آن سجده گه مه و فلک را
آن قبله جان اولیا را
هر پاره من جدا همی گفت
کای شکر و سپاس مر خدا را
موسی چو بدید ناگهانی
از سوی درخت آن ضیا را
گفتا که ز جست و جوی رستم
چون یافتم این چنین عطا را
گفت ای موسی سفر رها کن
وز دست بیفکن آن عصا را
آن دم موسی ز دل برون کرد
همسایه و خویش و آشنا را
اخلع نعلیک این بود این
کز هر دو جهان ببر ولا را
در خانه دل جز او نگنجد
دل داند رشک انبیا را
گفت ای موسی به کف چه داری
گفتا که عصاست راه ما را
گفتا که عصا ز کف بیفکن
بنگر تو عجایب سما را
افکند و عصاش اژدها شد
بگریخت چو دید اژدها را
گفتا که بگیر تا منش باز
چوبی سازم پی شما را
سازم ز عدوت دست یاری
سازم دشمنت متکا را
تا از جز فضل من ندانی
یاران لطیف باوفا را
دست و پایت چو مار گردد
چون درد دهیم دست و پا را
ای دست مگیر غیر ما را
ای پا مطلب جز انتها را
مگریز ز رنج ما که هر جا
رنجیست رهی بود دوا را
نگریخت کسی ز رنج الا
آمد بترش پی جزا را
از دانه گریز بیم آن جاست
بگذار به عقل بیم جا را
شمس تبریز لطف فرمود
چون رفت ببرد لطف ها را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *