+ - x
 » از همین شاعر
 بیار باده که دیر است در خمار توام
 مبارک باد آمد ماه روزه
 ای که ز یک تابش تو کوه اُحُد پاره شود
 دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
 ای خیالی که به دل می گذری
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 به حسن تو نباشد یار دیگر
 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای
 سوی آن سلطان خوبان الرحیل
 ببست خواب مرا جاودانه دلداری

 » بیشتر بخوانید...
 حجاب چهره جان می شود غبار تنم
 کوچ
 بباد صبحدم شبنم بنالید
 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
 گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
 بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند (پیر هرات)
 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 فریاد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چنان مستم چنان مستم من امروز
که پیروزه نمی دانم ز پیروز
به هر ره راهبر هشیار باید
در این ره نیست جز مجنون قلاوز
اگر زنده ست آن مجنون بیا گو
ز من مجنونی نادر بیاموز
اگر خواهی که تو دیوانه گردی
مثال نقش من بر جامه بردوز
خلیل آن روز با آتش همی گفت
اگر مویی ز من باقیست درسوز
بدو می گفت آن آتش که ای شه
به پیشت من بمیرم تو برافروز
بهشت و دوزخ آمد دو غلامت
تو از غیر خدا محفوظ و محروز
پیاپی می ستان از حق شرابی
ندارد غیر عاشق اندر آن پوز
بده صحت به بیماران عالم
که در صحت نه معلومی نه مهموز
چو ناگفته به پیش روح پیداست
چو پوشیده شود بر روح مرموز
خمش کن از خصال شمس تبریز
همان بهتر که باشد گنج مکنوز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *