+ - x
 » از همین شاعر
 ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
 در غم یار یار بایستی
 خداوندا زکات شهریاری
 ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
 گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم
 دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
 ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
 ای روز مبارک و خجسته

 » بیشتر بخوانید...
 بشوران کله را هی! هی! شهید پیسه دار آید
 بوسه گاه عاطفه
 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
 آتشی بر هستی تریاك و تنباكو بكش
 چراغ اندیش
 سوار نور
 طالبان
  نهاد عاطفه
 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
 قشلاق زاده ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چنان مستم چنان مستم من امروز
که پیروزه نمی دانم ز پیروز
به هر ره راهبر هشیار باید
در این ره نیست جز مجنون قلاوز
اگر زنده ست آن مجنون بیا گو
ز من مجنونی نادر بیاموز
اگر خواهی که تو دیوانه گردی
مثال نقش من بر جامه بردوز
خلیل آن روز با آتش همی گفت
اگر مویی ز من باقیست درسوز
بدو می گفت آن آتش که ای شه
به پیشت من بمیرم تو برافروز
بهشت و دوزخ آمد دو غلامت
تو از غیر خدا محفوظ و محروز
پیاپی می ستان از حق شرابی
ندارد غیر عاشق اندر آن پوز
بده صحت به بیماران عالم
که در صحت نه معلومی نه مهموز
چو ناگفته به پیش روح پیداست
چو پوشیده شود بر روح مرموز
خمش کن از خصال شمس تبریز
همان بهتر که باشد گنج مکنوز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *