+ - x
 » از همین شاعر
 کدام لب که از او بوی جان نمی آید
 اگر تو عاشقی غم را رها کن
 ای گشته ز شاه عشق شهمات
 گر ز سر عشق او داری خبر
 آن کز دهن تو رنگ دارد
 اگر درد مرا درمان فرستی
 شعر من نان مصر را ماند
 بدرد مُرده کفن را، بسر گور بر آید
 کس بی کسی نماند می دان تو این قدر
 برون کن سر که جان سرخوشانی

 » بیشتر بخوانید...
 تمام روز، تمام شب
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
 چهاربیتی ها (بخش پنجم)
 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
 بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ماییم فداییان جانباز
گستاخ و دلیر و جسم پرداز
حیفست که جان پاک ما را
باشد تن خاکسار انباز
ز آغاز همه به آخر آیند
ز آخر برویم ما به آغاز
هین باز پرید جمله یاران
شه باز بکوفت طبل شهباز
شش سوی مپر بپر از آن سو
کاندر دل تو رسید آواز
هان ای دل خسته نقل ما را
روزی دو سه ماندست می ساز
گر خواری وگر عزیزی این جا
زان سوست بقا و ملک و اعزاز
مگشای پر سخن کز آن سو
بی پر باشد همیشه پرواز
پوست سخنست اینچ گفتم
از پوست کی یافت مغز آن راز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *