+ - x
 » از همین شاعر
 یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا
 یک حمله و یک حمله کمد شب و تاریکی
 ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
 ظلمت شب پرتو ظلمات من
 ای هوس های دلم بیا! بیا! بیا! بیا!
 آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی
 سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
 دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
 نازنینی را رها کن با شهان نازنین

 » بیشتر بخوانید...
 نا تسلیم
 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
 خره شو
 رابطه ها
 مگو که غربت این باغ را تماشا نیست
 دریا
 جستجوی تو
 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 مثنوی زهره و منوجهر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقی تو شراب لامکان را
آن نام و نشان بی نشان را
بفزا که فزایش روانی
سرمست و روانه کن روان را
یک بار دگر بیا درآموز
ساقی گشتن تو ساقیان را
چون چشمه بجوش از دل سنگ
بشکن تو سبوی جسم و جان را
عشرت ده عاشقان می را
حسرت ده طالبان نان را
نان معماریست حبس تن را
می بارانیست باغ جان را
بستم سر سفره زمین را
بگشا سر خم آسمان را
بربند دو چشم عیب بین را
بگشای دو چشم غیب دان را
تا مسجد و بتکده نماند
تا نشناسیم این و آن را
خاموش که آن جهان خاموش
در بانگ درآرد این جهان را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *