+ - x
 » از همین شاعر
 تعال یا مدد العیش و السرور تعال
 ای آنک از میانه کران می کنی مکن
 هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
 باوفاتر گشت یارم اندکی
 گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
 عاشقانی که باخبر میرند
 بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت
 گل خندان که نخندد چه کند
 پنهان به میان ما می گردد سلطانی
 در عشق قدیم سال خوردیم

 » بیشتر بخوانید...
 منگنه
 آزادی اندیشه
 این بار بمان كه شب درازی بكند
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را
 تا این خرد خام تو، معیار بود
 گلبن عشق تو بی خار آمدست
 درد ما را نیست درمان الغیاث
 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقی تو شراب لامکان را
آن نام و نشان بی نشان را
بفزا که فزایش روانی
سرمست و روانه کن روان را
یک بار دگر بیا درآموز
ساقی گشتن تو ساقیان را
چون چشمه بجوش از دل سنگ
بشکن تو سبوی جسم و جان را
عشرت ده عاشقان می را
حسرت ده طالبان نان را
نان معماریست حبس تن را
می بارانیست باغ جان را
بستم سر سفره زمین را
بگشا سر خم آسمان را
بربند دو چشم عیب بین را
بگشای دو چشم غیب دان را
تا مسجد و بتکده نماند
تا نشناسیم این و آن را
خاموش که آن جهان خاموش
در بانگ درآرد این جهان را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *