+ - x
 » از همین شاعر
 من رسیدم به لب جوی وفا
 هرکه آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
 مه روزه اندر آمد هله ای بت چو شکر
 در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
 بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
 بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
 صدایی کز کمان آید نذیریست
 چون تو شادی بنده گو غمخوار باش

 » بیشتر بخوانید...
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 جمالت آفتاب هر نظر باد
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 آنها که کهن شدند و اینها که نوند
 بسوزد مومن از سوز و جودش
 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
 چه خوب است سگ جای انسان بروید
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
 ای عشق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
ای دل تو آیت حق مصحف کژ خوان و مترس
جانوری لاجرم از فرقت جان می لرزی
ری بهل و واو بهل شو همگی جان و مترس
چون تو گمانی ابدا خایفی از روز یقین
عین گمان را تو به سر عین یقین دان و مترس
در دل کان نقد زری غایبی از دیدن خود
رقص کنان شعله زنان برجه از این کار و مترس
دل ز تو برهان طلبد سایه برهان نه تویی
بر مثل سایه برو باز به برهان و مترس
سایه که فانی کندش طلعت خورشید بقا
سایه مخوانش تو دگر عبرت ماکان و مترس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *