+ - x
 » از همین شاعر
 بخش چهارم
 جان جانی و جان صد جانی
 به حق آنک تو جان و جهان جانداری
 هر نفسی از درون دلبر روحانیی
 ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
 بار دیگر ملتی برساختی برساختی
 مرا اندر جگر بنشست خاری
 گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
 افتاد دل و جانم در فتنه طراری

 » بیشتر بخوانید...
 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
 پر کن پیاله را
 تصویر بغض
 به خدا وقتی تو رفتی
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
 چه خوب است سگ جای انسان بروید

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
ای خسرو و ای شیرین ای نقش و خیالت خوش
ای چهره تو مه وش آبست و در او آتش
هم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش
ای صورت لطف حق نقش تو خوشست الحق
ای نقش تو روحانی وی نور جلالت خوش
ای مستی هوش آخر در مهر بجوش آخر
در وصل بکوش آخر ای صبح وصالت خوش
ای روز ز روی تو شب سایه موی تو
چون ماه برآ امشب ای طالع و فالت خوش
گر لطف و وصال آری ور جور و محال آری
آمیخته ای با جان ای جور و محالت خوش
دل گفت مرا روزی سالی گذرد زان مه
جان گفت به گوش دل کای دل مه و سالت خوش
تبریز بگو آخر با غمزه شمس الدین
کای فتنه جادویان ای سحر حلالت خوش


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

حسن:

بسیار شعر زیبا و دلنوازیست




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *