+ - x
 » از همین شاعر
 من از سخنان مهرانگیز
 مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
 آتشی نو در وجود اندرزدیم
 ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو
 ز اول بامداد سر مستی
 سالکان راه را محرم شدم
 آخر کی شود از آن لقا سیر
 آن دلبر عیار جگرخواره ما کو

 » بیشتر بخوانید...
 نور امید
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
 خرد بیگانهء ذوق یقین است
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 خم نیرنگ
 دیدی! زمانه خلوت ما را ز هم گسست
 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش
صحت به چه دریابد بیمار به آمیزش
هر چند به بر گیری او را نبود سیری
دانی به چه بنشیند این بار به آمیزش
آن تشنه ده روزه کی به شود از کوزه
الا که کند آبش خوش خوار به آمیزش
در وصل تو می جوید وز شرم نمی گوید
کامسال طرب خواهد چون پار به آمیزش
کاری که کند بنده تقدیر زند خنده
کای خفته بجو آخر این کار به آمیزش
زیرا که به آمیزش یک خشت شود قصری
زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش
اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزی
صد گلشن و گل گردد یک خار به آمیزش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *