+ - x
 » از همین شاعر
 روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک
 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
 ای عربده کرده دوش با من
 نماز شام چو خورشید در غروب آید
 بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
 بی دل شده ام بهر دل تو
 خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
 آن عشرت نو که برگرفتیم
 مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی
 خداوندا چو تو صاحب قران کو

 » بیشتر بخوانید...
 دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
 کوچه ی ما
 آذرخش خیال
 یک گل بهار نیست
 می لعل مذابست و صراحی کان است
 گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 تصنیف مادر
 باز دنیای مرا نالید و رفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شده ام سپند حسنت وطنم میان آتش
چو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش
چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد
چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش
بمسوز جز دلم را که ز آتشت به داغم
بنگر به سینه من اثر سنان آتش
که ستاره های آتش سوی سوخته گراید
که ز سوخته بیابد شررش نشان آتش
غم عشق آتشینت چو درخت کرد خشکم
چو درخت خشک گردد نبود جز آن آتش
خنک آنک ز آتش تو سمن و گلشن بروید
که خلیل عشق داند به صفا زبان آتش
که خلیل او بر آتش چو دخان بود سواره
که خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش
سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم
که درآ در آتش ما بجه از جهان آتش
دل چون تنور پر شد که ز سوز چند گوید
دهن پرآتش من سخن از دهان آتش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *