+ - x
 » از همین شاعر
 نرد کف تو بردست مرا
 آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آ
 عشق تو مست و کف زنانم کرد
 با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی، چرا؟
 فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
 عشق را جان بی قرار بود
 آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند
 بیا کامروز ما را روز عیدست
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 عاشقان را جست و جو از خویش نیست

 » بیشتر بخوانید...
 سام اسامه
 افسوس که من جدا زخاکت مردم
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
 خودی را نشهٔ من عین هوش است
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 ای دلربا بدست تو اين دلربا خوشست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شده ام سپند حسنت وطنم میان آتش
چو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش
چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد
چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش
بمسوز جز دلم را که ز آتشت به داغم
بنگر به سینه من اثر سنان آتش
که ستاره های آتش سوی سوخته گراید
که ز سوخته بیابد شررش نشان آتش
غم عشق آتشینت چو درخت کرد خشکم
چو درخت خشک گردد نبود جز آن آتش
خنک آنک ز آتش تو سمن و گلشن بروید
که خلیل عشق داند به صفا زبان آتش
که خلیل او بر آتش چو دخان بود سواره
که خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش
سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم
که درآ در آتش ما بجه از جهان آتش
دل چون تنور پر شد که ز سوز چند گوید
دهن پرآتش من سخن از دهان آتش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *