+ - x
 » از همین شاعر
 من آن ماهم که اندر لامکانم
 دل چو دانه ما مثال آسیا
 پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
 از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
 گر می نکند لبم بیانت
 به پیش باد تو ما همچو گردیم
 ای خیالت در دل من هر سحور
 چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
 از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
 بلندتر شده ست آفتاب انسانی

 » بیشتر بخوانید...
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
 هرکس که به ازدواج پابند شود
 افق روشن
 حرم دام
 به مناسبت روز زن
 پر کن پیاله را
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش
ور رخش طعنه زند بر گل تر می رسدش
گر فلک سجده برد بر در او می سزدش
ور ستاند گرو از قرص قمر می رسدش
ور شه عقل که عالم همگی چاکر اوست
جهت خدمت او بست کمر می رسدش
شاه خورشید که بر زنگی شب تیغ کشید
گر پی هیبتش افکند سپر می رسدش
گر عطارد ز پی دایره و نقطه او
همچو پرگار دوانست به سر می رسدش
آن جمالی که فرشته نبود محرم او
گر ندارد سر دیدار بشر می رسدش
کار و بار ملکانی که زبردست شدند
نکند ور بکند زیر و زبر می رسدش
می شمردم من از این نوع شنودم ز فلک
که از این ها بگذر چیز دگر می رسدش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *