+ - x
 » از همین شاعر
 هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
 به روح های مقدس ز من سلام برید
 غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
 در میان عاشقان عاقل مبا
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من
 از این پستی به سوی آسمان شو
 چون عشق کند شکرفشانی
 آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب
 می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی

 » بیشتر بخوانید...
 استقامت
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 عروس
 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
 امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
 توکلت علی الله می روم يار
 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
 دیریست که من گمشده در راه توستم
 عمر بگذشت ولیکن همه با دربدری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
بوک این همت ما جانب بستان کشدش
گر چه جان را نبود قوت این گستاخی
آنک جان از مدد رحمت جانان کشدش
هر دم از یاد لبش جان لب خود می لیسد
ور سقط می شنود از بن دندان کشدش
جانب محو و فنا رخت کشیدند مهان
تا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش
ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشد
تا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش
هر کسی کو بتر از وی خرد فخر کند
گر چه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش
هر که در دیده عشاق شود مردمکی
آن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش
کافر زلف وی آن را که ز راهش ببرد
کفر آید بر او جانب ایمان کشدش
شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کند
هر کی او باده کشد باده بدین سان کشدش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *