+ - x
 » از همین شاعر
 با چنین رفتن به منزل کی رسی
 شب دوشینه ما بیدار بودیم
 بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
 ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم
 ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهی
 ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف
 ای کار من از تو زر ای سیمبر مستان
 یا ملک المحشر، ترحم لا ترتشی
 چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات
 عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین

 » بیشتر بخوانید...
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را
 پاییز
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 پیام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیدار کنید مستیان را
از بهر نبیذ همچو جان را
ای ساقی باده بقایی
از خم قدیم گیر آن را
بر راه گلو گذر ندارد
لیکن بگشاید او زبان را
جان را تو چو مشک ساز ساقی
آن جان شریف غیب دان را
پس جانب آن صبوحیان کش
آن مشک سبک دل گران را
وز ساغرهای چشم مستت
درده تو فلان بن فلان را
از دیده به دیده باده ای ده
تا خود نشود خبر دهان را
زیرا ساقی چنان گذارد
اندر مجلس می نهان را
بشتاب که چشم ذره ذره
جویا گشتست آن عیان را
آن نافه مشک را به دست آر
بشکاف تو ناف آسمان را
زیرا غلبات بوی آن مشک
صبری بنهشت یوسفان را
چون نامه رسید سجده ای کن
شمس تبریز درفشان را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *