+ - x
 » از همین شاعر
 ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
 ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
 ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
 عشوۀ دشمن بخوردی عاقبت
 ای دلبر بی صورت صورتگر ساده
 شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود
 چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
 مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
 مطربا عشقبازی از سر گیر
 عارف گوینده اگر تا سحر صبر کنی

 » بیشتر بخوانید...
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 زندگی
 بچشم من جهان جز رهگذر نیست
 به گلزار ظهور ديدۀ عين اليقين بينم
 بانو، حکایت خود موبه مو نکرد
 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
 می وزد باد
 مثل یک تارتنک دور تنم پیچیدی
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
نفس اگر سر بکشد گوش کشان می کشدش
جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دلست
وگرش او ندهد جان ز کی باشد مددش
دل ز دردش چه خوشی ها و طرب ها دارد
تو مگیر آن کرم وان دهش بی عددش
ملک الموت برید از دلم آن روز طمع
که مشرف شدم از طوق حیات ابدش
برد سود دو جهان و آنچ نیاید به زبان
کاروانی که غم عشق خدا راه زدش
سوسن استایش او کرد کز او یافت زبان
سرو آزادی او کرد که بخشید قدش
بلبل آن را بستاید که زبانش آموخت
گل از او جامه دراند که برافروخت خدش
کیست کو دانه اومید در این خاک بکاشت
که بهار کرمش بازنبخشید صدش
میوه تلخ و ترش خام طمع بود ولی
آفتاب کرم تو به کرم می پزدش
آفتاب از پی آن سجده که هر شام کند
چه زیان کرد از آن شاه که جان شد جسدش
همه شب سجده کنان می رود و وقت سحر
روش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش
هر که امروز کند شهوت خود را در گور
هر یکی حور شود مونس گور و الحدش
هر کی او اسب دواند به سوی گمراهی
کند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش
بهل ابتر تو غزل را به ازل حیران باش
که تمامش کند و شرح دهد هم صمدش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *