+ - x
 » از همین شاعر
 سی و سوم
 سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود
 چو آن کان کرم ما را شکارست
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 از سینه پاک کردم افکار فلسفی را
 چهار روز ببودم به پیش تو مهمان
 نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری
 ای قاعده مستان در همدگر افتادن
 آمدستیم تا چنان گردیم
 فلکا بگو که تا کی گله های یار گویم

 » بیشتر بخوانید...
 در ازدحام درد
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را
 سحرم دولت بیدار به بالین آمد
 فصل سبز شعر
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
 تنیده یاد تو در تار و پودم، میهن، ای میهن!
 رباعیات
 به پور خویش دین و دانشموز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
سر و پا گم مکن از فتنه بی پایانت
تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم
مکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش
ای درختی که به هر سوت هزاران سایه ست
سایه ها را بنواز و مبر از گوهر خویش
سایه ها را همه پنهان کن و فانی در نور
برگشا طلعت خورشیدرخ انور خویش
ملک دل از دودلی تو مخبط گشتست
بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش
عقل تاجست چنین گفت به تثمیل علی
تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *