+ - x
 » از همین شاعر
 وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
 من از کی باک دارم خاصه که یار با من
 ای دیده ز نم زبون نگشتی
 یا کالمینا یا حاکمینا
 راز چون با من نگوید یار من
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟
 تو هر روزی از آن پشته برآیی
 چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 چو عشق آمد که جان با من سپاری

 » بیشتر بخوانید...
 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود
 نقاشی
 تقلا در تهی
 آنسوی اضطراب
 چون حاصل آدمی در این شورستان
 حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
 عصر بی فال
 شرمندگی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
سر و پا گم مکن از فتنه بی پایانت
تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم
مکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش
ای درختی که به هر سوت هزاران سایه ست
سایه ها را بنواز و مبر از گوهر خویش
سایه ها را همه پنهان کن و فانی در نور
برگشا طلعت خورشیدرخ انور خویش
ملک دل از دودلی تو مخبط گشتست
بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش
عقل تاجست چنین گفت به تثمیل علی
تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *