+ - x
 » از همین شاعر
 جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند
 تو را پندی دهم ای طالب دین
 شتران مست شدستند ببین رقص جمل
 برخیز که جان است و جهان است و جوانی
 گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
 گفته ای من یار دیگر می کنم
 از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
 ای بهار سبز و تر شاد آمدی
 آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
 چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را

 » بیشتر بخوانید...
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 چرا خون جگر قوتِ مدام از بهر خاصانست
 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
 شبانه
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 لگد
 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
آنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش
ای قطب آسمان ها در آسمان جان ها
جان گرد توست گردان می دار بی قرارش
همچون انار خندان عالم نمود دندان
در خویش می نگنجد از خویشتن برآرش
نگذارد آفتابش یک ذره اختیارم
تا اختیار دارم کی باشم اختیارش
از خاک چون غباری برداشت باد عشقم
آن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش
در خاک تیره دانه زان رو به جنبش آمد
کز عشق خاکیان را بر می کشد بهارش
هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالش
هم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش
جامش نعوذبالله دامش نعوذبالله
نامش نعوذبالله والله که نیست یارش
من همچو گلبنانم او همچو باغبانم
از وی شکفت جانم بر وی بود نثارش
چون برگ من ز بالا رقصان به پستی آیم
لرزان که تا نیفتم الا که در کنارش
حیله گریست کارش مهره بریست کارش
پرده دریست کارش نی سرسریست کارش
می خارد این گلویم گویم عجب نگویم
بگذار تا بخارد بی محرمی مخارش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *